|
|
|
|
|
مدتي پيش به رسم عادت روزانه در تلاش براي سواري گرفتن از مترو صحنه جالبي را ديدم. ايستگاه امام بود. شلوغ و پرازدحام. مردي با لباس هاي كاملا سنتي كه معلوم بود اولين بارش است مترو مي بيند روي سكو ايستاده بود. بسياري از افراد دور و برش هم همين طور بر و بر داشتند نگاهش مي كردند. مثل اينكه آدم نديده بودند. بعضي ها زير لبي يا مي خنديدند يا... . پيرمرد هم جوگير مترو شده بود هم از نگاه هاي اين و آن زياد خوشش نيامده بود. خلاصه مدتي گذشت و بالاخره قطار مترو وارد ايستگاه شد و ايستادگان بر روي سكو چون گرسنگان و قحطي زدگان درهاي واگن را نشانه گرفتند و پس از چند لحظه با تمام قوا شروع به هليدن همديگر و سوار شدن به قطار كردند. خلاصه كار داشت به جاي باريك مي رسيد . در اين ميان چشمان بهت زده و در عين حال نگاه تحقير آميز آن پيرمرد را ديدم كه چگونه اين نوع از سوارشدن را نظاره مي كرد.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 10:11 توسط رضا غبیشاوی
|
|
||